تبليغاتX
love

love

مهربونم

بله

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 تیر1390ساعت 22:39  توسط کیمیا   | 

و ا نگاه که دستانت دستانم را به اغوش خود کشاند  مرا با تمام امید به ا سمان هاکشاندی اری عشقه من  تو تمام ایمانم هستی دوست دارمGo to fullsize image
+ نوشته شده در  شنبه 18 تیر1390ساعت 12:44  توسط کیمیا   | 

سلام خوج ملای  من امروز وبلاگم دوساله شدددددددددددددددددددددددددددددد.به سمالتی
+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اردیبهشت1390ساعت 9:1  توسط کیمیا   | 

تولد تولدم مبالک

happy birthday

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 اسفند1389ساعت 13:46  توسط کیمیا   | 

سلام دوستای خوف خود م پیشاپیش عیدبه همتون مبالک باشه قلبونتون بلمم الهی راستی ۲۵ اسفندم تولدمه ۱۵ ساله میشم انقد خوشحالمممممممممممممممممممممممممممممممممم

happy birthday hi5xangacake ibibo

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 اسفند1389ساعت 13:44  توسط کیمیا   | 

مرسی محمد جان که با نوشته های خوشگلت به من روحیه می دی
+ نوشته شده در  دوشنبه 8 آذر1389ساعت 14:12  توسط کیمیا   | 

مرسی محمد جان وای شخصی که به من می گی وبلاگتو به روز من حال خودمم ندارمااااااااااااااااا
+ نوشته شده در  یکشنبه 7 آذر1389ساعت 17:54  توسط کیمیا   | 

داستان عاشقانه و غم انگیز قرقرار

نشسته بودم رو نیم‌کتِ پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می‌پژمرد.
طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ‌ها.
گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گل‌برگ‌هاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقه‌ی پالتوم را دادم بالا، دست‌هام را کردم تو جیب‌هاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.
صدای تندِ قدم‌هاش و صِدای نَفَس نَفَس‌هاش هم.
برنگشتم به‌ رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پُشتم می‌آمد. صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صِدام می‌کرد.
آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَ‌م بِش بود. کلید انداختَ‌م در را باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق - ترمزی شدید و فریاد - ناله‌ای کوتاه ریخت تو گوش‌هام - تو جانم.
تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود. به‌روو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود و راننده‌ش هم داشت توو سرِ خودش می‌زد. سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده بود و خون، راه کشیده بود می‌رفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان.
ترس‌خورده - هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.
مبهوت.
گیج.
مَنگ.
هاج و واج نِگاش کردم.
توو دستِ چپش بسته‌ی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت ماند روو آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتَ‌ش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعتِ خودم را سُکید.
چهار و چهل و پنج دقیقه!
گیجْ - درب و داغانْ نِگا ساعتِ راننده‌ی بخت برگشته کردم. عدلْ چهار و پنج دقیقه بود!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 آبان1389ساعت 19:25  توسط کیمیا   | 

اگر عشق نبود به کدامین بهانه ای می خندیدیم و می گریستیم؟ 

           

           کدام لحظه های ناب را اندیشه می کردیم؟ 

             

                            چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟ 

  

آری... 

 

بی گمان پیشتر از اینها مرده بودیم اگر عشق نبود ! 

 

« دکتر علی شریعتی »

+ نوشته شده در  شنبه 1 آبان1389ساعت 15:33  توسط کیمیا   | 

بچه ها  حالم اصلان خوب نیس برام دعا کنید از زندگی خیلی خسته بی هدفم خیلی بی هدف شنبه خو د کشی کردم حالا از اون هفته هی فشارم می افته می خوام بمیرم
+ نوشته شده در  شنبه 1 آبان1389ساعت 15:29  توسط کیمیا   | 

مرسی داداش میلاد خیلی قشنگ بود
+ نوشته شده در  شنبه 10 مهر1389ساعت 14:35  توسط کیمیا   | 

گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم
«بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بود
کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود
شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه
شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه
***
سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه
به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه
هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره
ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره
هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه
يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه
***
دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون
بمون براي کوچه‌اي که بي تو لبريزه غمه
ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه
***
بمون واسه خونه‌اي که محتاج عطر تن توست
بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 مهر1389ساعت 14:38  توسط کیمیا   | 

روزگار غریبی است...

سه نقطه هاي تو گاهي هزار واژه ومن

هنوز در تب يك نقطه از لبت بي تاب

هميشه معني صد اضطراب  ...  من، بي تو

هميشه ديدن بي پرده  ی شما در خواب 

 چه عاشقانه ی  پوچي!  تو خوب مي داني

 ميان اين همه رويا   ، فقط تويي كمياب

و من چه خسته تو را چون سراب مي جويم

چه فصل خالي و تلخي ست سهم من زين خواب! 

...

 كجاست آنكه ز من آتشي بگيراند

بسازد از تن من  قطعه قطعه هاي مذاب

و يا حضور تو را قصّه قصّه ، فصل به فصل...  

 بخواند از تو غزل هاي نابِ بي پاياب

   ... 

خدا کند که غزلهای آخرم باشد

خدا کند که شوم در غمت خراب،خراب

چه روزگار غریبی ست نازنین، آری

 نه حرف مانده برایم ،  نه عشق های مجاب

 بیا... تمام کن این انتظار را در من

 بدون شرح و سه نقطه ... پر از حکایت ناب

...

یکی نبود و یکی بود و او نبود ... و من

 هنوز در تب یک نقطه از لبت بی تاب

..................................

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 مهر1389ساعت 16:6  توسط کیمیا   | 

سلام سلام یه سری عکس های گوگولی میزارم کامنت بزاریدددددددددددد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 شهریور1389ساعت 12:17  توسط کیمیا   | 

خبر خبر

من دیگه اونو فراموش کردم  من دیگه الان خوش حال خوش حالم

من دیگه ناراحتیامو توی برف میکنم اینطوریتوجه !توجه ! این منم ااااا

البته بازم توجه !توجه!

خوش حالی من دلیلش میلاد  عاشقشم گوگولیه من

می خوام همه بدونن من عاشقتم عسیسم

حالا دیگه خبرم همین بود دیگه بسه تونه  دیگه پرو می شین

حالا فعلا برین لالا کنیندر ضمن اگه نمیمیرینم  نظر بدین

شب بخیر خوشملا   تا پست بعدی بابایمیلاد من دوست دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 شهریور1389ساعت 22:13  توسط کیمیا   | 

پیامک های مامانی

عمر برف کوتاه است چون دشمن بزرگی مانند خورشید دارد.

عاشق بودن هنر نیس عاشق ماندن هنر است "پس عاشق نشو عاشق بمان

همیشه وقتی گریه می کنی  اونی که ارومت می کنه  دوست داره اما اونی که با تو گریه می کنه عاشقته .

جانه من نظر بدین دیگه

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 شهریور1389ساعت 15:41  توسط کیمیا   | 

چقدر سخته

چقدر سخته که یه روز صبح چشماتو واکنی و ببینی  عشقت رفته کسی  که دلتو بهش دادی

حالا جلوی خودت  دلتو می شکونه کسی که تا اون روز فقط تورو می خواست اما می گه ازت بدم می اد . کسی که هروز بهت می گفت  عزیز دلم خوبی؟؟حالا چی همش مسخرم میکنه  کسی که هر شب بوست می کردو بهت  می گفت خوب بخوابی اره همونی که همیشه می گفت خیلی دوست دارم  و تو فقط مال منی بود اگه یه شب بهش اس ام اس نمی زدی باهات قهر می کرد حالا می گه دیگه مزاحمم نشو  بهم می گه دیگه بهم فکر نکن الان که دارم این پستو می نویسم دستام داره می لرز و اشک رو صورتمه اره اونی که زندگیم بود  حالا زندگی رو ازم گرفته اگه یه شب قرص اعصاب نخورم خوابم نمی بره ای خدا

.

.

.

.

.

کمکم کن دستمو بگیر  بزار روحم دوباره از تو قبر در بیاد

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 شهریور1389ساعت 16:22  توسط کیمیا   | 

باران در حضور افتاب

باران در حضور آفتاب
[ محمدرضا لاهوتی ]

    1. برای : ق . ا

      شب را باید لمس کرد
      آفتاب را حس کرد ؛
      و باران را فهمید .
      وارد حیاط می شوی . چند نفری – بطور پراکنده – در گوشه و کنار ایستاده و یا نشسته اند . و در خود فرو رفته اند . لحظاتی بعد ، با ورود تعداد زیادی از مردان و زنان – پیر و جوان – سکوت و آرامش حاکم بر محوطه حیاط ، شکسته می شود : مانده ای ، که چه کنی ! به سمت مزار بروی و یا ... و یا ... نه ، نه ! تردید جایز نیست : بله ، بلافاصله آب طلب می کنی و کت را از تن به در می آوری ، آستین ها را بالا می زنی و جورابها را نیز ، از پا بیرون می کشی . وضو می سازی .
      گویی ، فضای روحانی و معنوی موجود ، تو را بشدت منقلب کرده است . شاید ، برای اولین بار است که ذهنت ، از هر چه غیر اوست رهایی می یابد .
      همه در جنب و جوش اند ، یکی دو نفر ، بلندگوها را جابجا می کنند ، دیگری فرمان می دهد که به کجا حمل شود ؛ و آن یکی ، در تکاپوست تا میکروفون ، سریعا" آماده بهره برداری شود .
      کت را روی شانه ات می اندازی و حتی ، جورابها را هم به پا نمی کنی : دوست داری ، هر چه سریع تر به جمع بپیوندی . آن گاه ، بسرعت به سمت ایوان می روی و کفشهایت را در می آوری و پای برهنه ات را روی مرمر سرد ایوان می گذاری . و احساس می کنی که سرما به اعماق وجودت نفوذ کرده است ، اما – برخلاف همیشه – دوست نداری که خود را بیشتر بپوشانی ، حتی دوست هم نداری که صورتت را خشک کنی : گویا ، اتصال با معنویت همه چیز را از یاد تو برده است ؛ همه چیزهایی که ارتباط با جسم تو پیدا می کند که در شرایط معمولی هر یک از آنها – حتی کوچکترین و کم ضررترینش – باعث می شود روزها و هفته ها تو را مریض کند و از پا بیندازد .
      سلام می دهی و وارد امامزاده می شوی ؛ انگشتانت را به شبکه های ضریح ، گره می زنی . و دور آن ، طواف می کنی . و مردان و زنان دیگری را می بینی که آنها نیز ، هر یک به کاری مشغول اند : یکی در حال خواندن نماز است ، دیگری دعا می خواند ؛ و چند نفر دیگر هم ، در حال گفتگو هستند . و چه حیف که بیشتر از این وقت نداری تا تو هم بنشینی و با خدای خودت راز و نیاز کنی .
      دوباره سلام می دهی و از در خارج می شوی . سمت راست ایوان توجهت را جلب می کند و به همان سمت می روی : اینجا ، یکی دو نفر چای می خورند و یک نفر هم ، قلیان می کشد . به تو نیز ، چای تعارف می کنند . ولی نه ! دیر شده است ؛ پس کفشها را می پوشی و به سمت مزار می روی .
      اما ، برخلاف چند دقیقه پیش ، دیگر مزار پیدا نیست : دور مزار حلقه یی از مردان و زنان تشکیل شده است ، خود را به آنان نزدیک می کنی و در همین حال ، یکی دو نفر را می بینی که حلقه را ترک می کنند و خوشحال می شوی و بلافاصله ، با حضور خودت حلقه را ترمیم می کنی .
      و چه زیبا ! یک حلقه دیگر توجه تو را به خود جلب می کند : گلی زرد و سیبی زردتر که با حضور یک انار تشکل حلقه دیگری داده اند . گویی ، همه چیز خود به خود و بدون هماهنگی و برنامه ریزی قبلی ، حالتی رمزی و نمادین به خود گرفته است . و نیز ، آفتاب که زیباتر و درخشنده تر از لحظات پیش ، روی زمین می تابد . و زیبایی و سفیدی مزار را دو چندان کرده است و دوستی که با صدای زیباتر از همه اینها ، از پشت میکروفون برای او – که این همه را گرد خود آورده است – طلب مغفرت می کند . و برای لحظه یی – دوباره – سکوت و آرامش اولیه را احساس می کنی . و لب ها را می بینی که آرام و آهسته ، بالا و پایین می رود . و باز ، صدا و همهمه را – منتهی این بار بیشتر – با تمام وجودت در می یابی و حس می کنی و نمی دانی که علت آن چیست ! که یکمرتبه ، گروهی را در آن سوی حلقه می بینی که گریه سر داده اند . و باز نمی دانی که این گروه با صاحب مزار آشنا هستند ، یا نه ؟ چرا که دوستانش ، آنچنان آرام و ساکت اند که گویی ، جلوی حرکت ضربان قلب شان را نیز ، گرفته و نفس ها را در گلو خفه کرده اند ؛ و اینان ، دوستان واقعی سهراب اند که نرم و آهسته به سویش آمده اند . و همچنان گفته های او را به خاطر دارند و به آن عمل می کنند . و آن گاه ، یکی دیگر پشت میکروفون می رود ، تا شعری بخواند و همه منتظرند تا ببینند او – از دوست – برای شان چه به ارمغان آورده است ؛ و می خواند ؛ به سراغ من اگر می آیید ، پشت هیچستانم ...
      و در این لحظه نه تو ، و دیگران که گویند نیز – متعجب – از خواندن باز می ایستد . همه ، چشمانشان به آسمان صاف و آبی تر از همیشه ، دوخته شده است . آری ، قطرات باران صورتهای شان را تر می کند . و مانده اند گه چگونه آن دو ؛ یعنی آفتاب و باران تناقض را از بین خود طرد کرده اند ؟
      و مراسم به پایان می رسد و همه بسوی ماشین های خود می روند . ولی تو ! هنوز در فکری که راز این معما را دریابی و به خاطر می آوری حرف یکی از دوستان را – که می گفت ، سهراب هفته یی یک بار به هر صورت که شده بود خود را به اینجا ؛ یعنی به گلستانه می رساند ... و در این حال ، یکمرتبه از جا می پری ؛ طوری که بغل دستی ات از این حرکت تو حیرت زده شده است . ولی چه باک ! اگر خود او هم بود ، حیرت زده می شد . و مگر کسی می تواند در این حالت ، بر روی حرکات خود تسلطی داشته باشد ؟ ...
      رفته رفته به حالت عادی باز می گردی و تا مقصد یک چیز را مرتب با خود زمزمه می کنی : و آن : عشق است و عشق است و عشق ...

      29/7/67
+ نوشته شده در  شنبه 6 شهریور1389ساعت 18:40  توسط کیمیا   | 

من عاشق شعر ای فروغ فرخزادم شما رو نمی دونم

(دیوار)

در گذشت پر شتاب لحظه های سرد

چشم های وحشی تو در سکوت خویش

گرد من دیوار می سازد

می گریزم از تو  در بیراهه های راه

 

 

تا ببینم دشت هارا در غبارماه

تا بشویم تن به اب چشمه های نور

در مه رنگین صبح گرم  تابستان

پر کنم دامن ز سوسن های صحرایی

 

بشنوم بانگ خروسان را ز  بام کلبه ی دهقان

می گریزم از تو تا در دامن صحرا

سخت بفشارم به روی سبزها پا را

یا بنوشم شبنم سرد علف ها را

 

می گریزم ازتو در ساحلی متروک

از فراز صخره های گم شده در ابر تاریکی

بنگرم رقص دوار انگیز طوفان های دریا را

 

در غروبی دور

چون کبوترهای وحشی  زیر پر گیرم

دشت را  کوه را اسمان هارا

بشنوم از لابه لای بوته های خشک

راه شهر ارزو را

ودرون شهر.....

فقل سنگین طلایی قصر رویارا

 

لیک چشمان تو با فریاد خاموشش

راه را در نگاهم تار می سازد

همچنان در ظلمت تارش

گرد من دیوار می سازد

 

عاقبت یک روز.....

 می گریزم  از فسون  دیده ی تردید

می تراوم همچو  عطری از گل رنگین رویاها

می خزم در موج گیسوی نسیم شب

میروم تا ساحل خورشید

در جهانی خفته در ارامشی جاوید

 

نرم می لغزم درون بستر ابری طلایی رنگ

پنجه های  نور میریزد به روی اسمان شاد

طرح بس اهنگ

من از انجا سرخوش و ازاد

دیده می دوزم  به دنیایی که چشم پر فسون چشم تو

راه هایش را به  چشمم تار می سازد

دیده می دوزم  به دنیایی که چشم پر فسون تو

همچنان در ظلمت  رازش

گرد ان دیوار می سازد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 شهریور1389ساعت 22:45  توسط کیمیا   | 

سخنان بزرگان دربارهی عشق

راز عشق در این است که حقیقت  اصلی عشق  یعنی تفکر  را از یاد نبری

(دونالد والترز)

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

عشق غالبا  یک نوع عذاب است  اما محروم بودن از ان مرگ است.

(ویلیام شکسپیر)

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

تا زمانی که عاشق نشده ای حق نداری درباره ی عشق قضاوت کنی

(ویلیام شکسپیر)

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

عشق تمام ان چیزی است که داریم .

تنها با کیمیای عشق می توانیم به یاری هم برخیزیم.(اوپیرس)

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

شما که عشقتان زندگی ست !

شما عشقتان مرگ است

مرگ برادر عشق است(احمد شاملو)

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 شهریور1389ساعت 13:30  توسط کیمیا   | 

عزیزم دوست دارم

دنیا خیلی نامرده  اون با من بد کرد خیلی بد اخه چرا ؟؟؟؟واسه چی؟؟؟؟؟شاید تقصیر منه؟؟؟؟اما اخه ؟؟ تقصیر من چیه؟؟/ اره اصلا تقسیر من؟؟؟؟روزی هزار بار این حرف ها رو تکرار میکنم هروز و هر شب اروم گریه می کنم  اخه  من اونو خیلی دوس دارم اما اون همش مسخرم می کنه            این هفته درست میشه یک سال از عشق رفتمون گذشته  اون شبی که با اون دوس شدم  قبلش رفته بودم پارک ملت می خوام امسالم همین کارو کنم اما می دونم که اون دیگه بر نمی گرده................................ می خوام بهش بگم عزیزم دوست دارم هرچند که میدونم باز مسخرم میکنی اما  می خوام بهت تولد یک سالگی دوستی مونو تبریک بگم 

http://www.persianv.com/photo/albums/galeriye-asheghaneh/normal_love-persianv.com_(42).jpg
+ نوشته شده در  شنبه 30 مرداد1389ساعت 16:5  توسط کیمیا   | 

عکس های قشنگ


جديدترين خدمات وبلاگ نويسان  ..منبع كامل عكسهاي كارتوني و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 مرداد1389ساعت 14:58  توسط کیمیا   | 

چند قــ ـ ــــدم مانده تا حجــ ـ ــــم بی انتهای طلـــ ـ ـــوع 

مـــ ـ ـــن این فـــ ـ ـــاصله کوتاه را چه سنگیـــ ـ ـــن قدم می زنـــ ـ ـــم.
چند نفــ ـ ــــس مانده تـــ ـ ـــا فراغت خیـــ ـ ـــال
روی مـــــــن راه مــــ ـ ــرو
روی خاطـــ ـ ـــره ها پا مگـــ ـ ـــذار
همـــ ـ ـــه این سالهـــ ـ ـــای اضطـــ ـ ـــراب
خطهـــ ـ ـــای ممـــ ـ ـــتد

نگاه کـــ ـ ـــرد و گفـــ ــ ــت:
نگـــ ـ ـــرانی چشمهـــ ـ ـــای تو کـــ ـ ـــی تمام می شــ ـ ــــود؟
در آینـــ ـ ـــه خیــــ ـ ــره مانـــ ـ ـــدم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 مرداد1389ساعت 15:29  توسط کیمیا   | 

eeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeee chera nazar nemidi

       
+ نوشته شده در  سه شنبه 26 مرداد1389ساعت 14:2  توسط کیمیا   | 

بازم انتظارررررررررررررررررررر

 

انتظــــــــــــــار ...؛

 

 ، شش حرف و چهار نقطه ! کلمه ي کوتاهيه

 

... اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي

 

، تو اين کلمه ي کوچیک ده ها کلمه وجود داره

 

... که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد

 

، تنهايي،چشم به راه بودن، غصه، نااميدي، شکنجه ي روحي، دلتنگی، اشک بیصدا

 

... هق هق شبونه، افسردگي، بيخبري و دلواپسي

 

، و براي هرکدوم ازاين کلمات چندحرفي، که راحت به زبون مياد

 

... بايد زجر وسختي هايي رو تحمل کرد، تامعاني شون رو بفهمي

 

... متنفرم از هر چیزی که زمان رو یاد من میاره

 

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 


+ نوشته شده در  دوشنبه 25 مرداد1389ساعت 15:17  توسط کیمیا   | 

حرف دلم

باز دلم گرفت... مثل همیشه بی مقدمه و یه دفعه ای !
 

دارم فکر میکنم اگه خدا  یکی از آرزوهای هرکسی رو

 

برآورده میکردمن آرزو میکردم هیچوقت نباشم.از بودن

 

خسته شدم دلم میخواد از یه بلندی با تمام وجود داد

 

بزنم که نمیخوام باشم تا همه صدامو بشنون و برای

 

نبودنم دعا کنن.بودن زیاد هم بد نیست ولی اگه اونی که

 

میخوای نباشی بده و منم همینطورم. دلم میخواد غصه

 

هامو زیر بالشم قایم کنم تا نه خودم دستم بهشون

 

برسه نه بقیه!ولی  اینقدر زیاده که اونجا جا نمیشه!

 

دلم میخواد به اندازه ی غصه هام گریه کنم تا

 

اقیانوس هم با اون همه ابهتش از خجالت خشک

 

شه.دلم میخواد از ته دلم داد بزنم تا آسمون هم که

 

فریادش دل عالمو رو میلرزونه با تمام وجود بلرزه!ولی من

 

هیچوقت اینکارو نمیکنم نه خجالت کشیدن کسی رو

 

دوست دارم نه لرزیدنشو. مثل همیشه تمام این اشکا و

 

فریادها رو توی دلم قایم میکنم توی دلم جا واسه تموم

 

غصه هام هست.اینطوری فقط خودم اذیت میشم.

 

کاش!!!هیچوقت نبودم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 مرداد1389ساعت 15:6  توسط کیمیا   | 

ستاره ی من رفت

ye shab vaghti be asemun negah mikardam ye setare behem cheshmak zad manam behesh labkhand zadam az oon shab donyaye man shod oon setare zendegi baram kheyli ghashang bud.....................................................................................................................ta inkeyeshab ye abre bad jens joloye setarmo gereft o man nadidamesh ba khodam goftam  hatman farda shab miad farda shod sobhamo ba hezar badbakhti sar kardam belakhare shab shod be asemun negah kardam sookoote shab che faryadi mikeshid ama setare ye man nabud bishtar be asemun khire shodam ama nabud ashkam bi seda ru goone ham mirikht ba tamame vojoodam sedash kardam ama engar na engar shayadam oon sedamo mishnido ashkamo midid va be ruye khodesh nemiavord are oon raft oon rafto man tanha shodam hala oon  male yeki dige shoe va dare be oon cheshmak mizane va man har shab be yade oon  be asemun nega mikonam kheyli sakhte 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 مرداد1389ساعت 14:33  توسط کیمیا   | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 مرداد1389ساعت 13:14  توسط کیمیا   | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 مرداد1389ساعت 12:57  توسط کیمیا   | 

تنهایی من

همدم تنهایی من

 اولين روز که چشمامو وا کردم ديدم يکي کنارم نشسته

داشت به چشمام نگاه ميکرد بهش گفتم تو کي هستي؟

گفت: من پيشت ميمونم ولي بهت نميگم کي هستم

گفتم : تا هميشه پيشم ميموني

گفت : آره

گفتم : باهام بازي ميکني؟

گفت : نه

گفتم : واسه چي؟

گفت : من فقط پيشت ميمونم ولي کاري واست نميکنم

من هم گريه کردم اومد اشکامو پاک کرد

گفت : گريه نکن

گفتم : واسه چي؟

گفت : هنوز وقتش نرسيده

من هم بيشتر گريه کردم 

 

مامانم اومد منو بغل کرد

اون گفت : ميدوي اين کيه ؟

گفتم : نه

گفت : اين مادرته

گفتم : مادر چيه؟

گفت : مادر دلسوز ترين فرد دنياست خيلي هم دوست داشتنيه

گفتم : باهام بازي ميکنه؟

گفت : آره

گفتم : من مادر رو بيشتر دوست دارم تا تو

گفت : ولي...

گفتم : ولي چي؟

گفت : اون تو رو تنها ميزاره

گفتم : نه اون منو دوس داره تنهام نميزاره

گفت : تنهات ميزاره

منم دوباره گريه کردم ديدم يکي اومد دست رو سرم کشيد

اون گفت : اين رو ميشناسي؟

گفتم : نه

گفت : اين پدرته

گفتم : پدر

گفت : آره

گفتم : اين کيه ؟

گفت : اين مهربان ترين فرد دنياست خيلي هم دوستت داره

گفتم : باهام بازي ميکنه؟

گفت : اره ولي آخر تنهات ميزاره

گفتم : تو دروغ ميگي اون منو دوست داره

ديدم يکي اومد بالاي سرم دستامو گرفت و يه بوس به دستام داد

گفت : ميدوني اين کيه؟

گفتم : نه

گفت : اين خواهرته

گفتم : خواهر

گفت : آره خواهر هم راز هم درد هم بازي

گفتم : اين پيشم ميمونه

گفت : نه اين هم تنهات ميزاره

گفتم : آخه چرا ؟اون که منو دوست داره

گفت : همه دوستت دارن اما فقط من پيشت ميمونم و تنهات نمي زارم

گفتم : نه

وبعد ديدم يکي اومد بغلم کرد و باهام بازي کرد

گفت : ميدوني اين کيه ؟

گفتم : اين همونيه که منو تنها نمي زاره

گفت :نه اون هم و رو تنها ميزاره

گفتم : نه نه نه

گفت : اون برادرته دوست داره هر چي ميخواي واس مياره ولي بهش دل نبند

گفتم : چرا؟

گفت : تنهات ميزار

بعد روزها گذشت سال ها گذشت تا من بزرگ شدم و با آدم هاي ديگري آشنا شدم

ولي اون همش مي گفت اونها تو رو تنها ميزارن

تا روزي که....

داشتم قدم ميزدم ديدم يکي داره نگام ميکنه اول بهش توجه نکردم و رفتم

روز بعد وقتي از اونجا گذشتم ديدم دوباره اونجا ايستاده و به من خيره شده من هم اهميتي بهش ندادم و سريع از اونجا گذشتم

روزها گذشت و اون همين جور به من خيره ميشد

وقتي اون رو ميديدم داشت بهم لبخند ميزد هميشه يک شاخه گل سرخ توي دستاش بود

يک روز که داشتم از اونجا گذر ميکردم ديدم يکي اومد جلوم ايستاد و شاخه گلي به طرف من گرفت وقت نگاش کردم ديدم خودشه هموني که هميشه منتظرم بود به چشماش نگاه کردم خودشو اورد جلو تر بهم گفت دوستت دارم ....

 

ديدم يکي بهم گفت : تنهات ميزاره

آره خودش بود اوني که هميشه باهام بود و می گفت تنهام نميزاره

گفتم : اون که دوستم داره

گفت : اين دليل موندن نيست

من هم اون گل رو از اون گرفتم

هر روز منتظرم به درختي تکيه ميکرد و با يک گل سرخ

کم کم معني عشق رو فهميدم آره اون عاشق من شده بود

اما من از جدايي ميترسيدم خيلي....

روزي رسيد که ديدم کنار درخت کسي نيست ديدم يک نامه با يک گل سرخ کنار درخت بود

وقتي نامه را باز کردم نوشته بود تو تنهاتريني

به خيابون نگاهي کردم ديدم خودش بود اما دستاش توي دستاي يکي ديگه....

توي همون لحظه ديدم يک دست روي شونه هام گذاشت

گفت : ديدي گفتم باتو نميمونه

من هم بغض گلوم رو گرفته بود به آرامي گريه کردم

گفتم : تو که تنهام نگذاشتي

گفت : آره من تنها کسي هستم که کسي رو تنها نميزارم

گفتم : تو کي هستي؟

گفت : غم

گفتم : غم

گفت : آره اوني که با همه ميمونه هيچ کسی رو توي تنهايي تنها نميزاره

اشکامو پاک کردم و رفتم جايي که ديگه کسي منو پيدا نکنه

اما تنها کسی که منو تنها نگذاشت غم بود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 مرداد1389ساعت 12:46  توسط کیمیا   |